درست مثل سایه ی سرد نگاهت
که به وسعت سادگی اشکت
می سوزاند
-مرا –
در میان این مردگان ایستاده
و خدای دروغینشان
-که نه می داند
و نه می خواند-
در آستانه ی مرگ صادقانه ی چشمانت
شکستم...
در طنین لحظه های لبخند
ندیدمت
که شکستم...
تو نخواستی که دستان سردمان
زیر سادگی قصه ها
گرم شود.
من شکستم
اما
این فانوس بی جان را
به یادگار داشته باش
که تا حوالی این شهر مرده
ستاره ای
دل بیداری ندارد...
پی نوشت 1: به پاس زخم حرف هایت،و دستانت / که نوازش نسیم صبح را، نثار عاشقانه هایم کرد...
پی نوشت 2: ذهن سردرگم و خسته،بیش از این توان ماندن ندارد / روزهای بی منطق و سوخته که درد را به یادگار می گذارد ، قدرت کلمه را از دستانم ربود / کاش ستاره نرود...



